آخر هفته

پنجشنبه صبح که سر کار بودم، بعد از ظهر خونه بودم یکم استراحت کردم ، کارای خونه رو انجام دادم ، لباس ریختم توی ماشین لباس شویی، یه کوده تقویتی مایع برا درخت انگور خونه گرفته بودم ولی چند روز بود نمیشد این کارو انجام بدیم، بالاخره پنجشنبه عصر موفق شدم حدوده یه لیوانشو ریختم توی یه سطل آب و بابا کارای سم پاشی رو انجام دادند، چند وقت بود دلم میخواست برای دعای کمیل برم تخت فولاد ولی قسمت نمی شد، دیگه پنجشنبه این هفته رفتیم تا صبح اونجا بودیم نماز صبح رو خوندیم، بعدم اومدیم خونه و من دیگه از خستگی غش کردم، خواب بودم از صدا گوشی بیدار شدم خواهرم بود، دیگه خواب از سرم پرید بیدار شدم، صبحانه خوردیم و منو خواهرم رفتیم خونه اون یکی خواهرم که کمرش چند روزیه درد می کنه ، ناهارم در دامن طبیعت خوردیم جای همگی خالی بود، بعدش یکم استراحت کردیم، یکم کارای خونشو انجام دادیم و شبم واسه نماز رفتم مسجدشون ، تا حالا نرفته بودم ، مسجد باصفایی بود، بعدشم جشن بود واسه ولادت حضرت ابوالفضل، یکم نشستم و برگشتم اومدم دنبال خواهرم و برگشتیم خونه، بعدم برنامه ریزی برای کارای امروز و باز دوباره خواببببببببببب 

/ 4 نظر / 10 بازدید
بهنام

سلام ولادت حضرات اما حسین ع و سجاد ع و ابوالفضل ع بر شما و خانواده محترمتان مبارک

بهنام

چه پنجشنبه پر باری . ان شاله قبولی دعاهاتون . سلامتی خانواده محترمتون .

پویا

در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در بند چه سود مولانا[گل]

انسان

خواندن نوشته های شما...باعث میشه احساس کنم منم بودم[نیشخند] خیلی جالب مینویسیدونکات ریز هم رعایت میکنید[گل]