سفر سرخ

ای روزگار ، من که می دانستم پایان زندگی من همین است که اکنون شاهدش هستم، پس چرا مرا با وعده های خوش آب و رنگت فریب می دادی؟ هر چه توان داشتی بکار گرفتی. حتی نیم ساعت قبل وسوسه ام کردی که یارانم را تنها بگذارم و عقب نشینی کنم . تو اکنون که در برار سی تانک قرار گرفته ام و هنوز راه نجات دارم، مرا دعوت به سازش می کنی . تو می دانی که مقاوت من نشان از شجاعتم نیست. من سال ها برای این مقاومت زحمت کشیده ام . آن همه شب زنده داری کرده ام، هرجا که نفسم سرکشی می کرد، سرکوبش کردم. همه آن رنج و زحمت ها برای این لحظه بود. حال تو از من می خواهی که برای عافیت آینده رهایش کنم ؟ نه ، ارزانی تو . من پس از شهادت گندمکار( همرزمش) از قید همه چیز گذشتم . اکنون وقت آن نیست که این اسرار را برایت بگویم 

تولد: 1337

شهادت: 1359 دشت هویزه 


/ 6 نظر / 3 بازدید