آخر هفته

سلام. این روزا یه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد نتونم خیلی بنویسم اما میخوام از امروز شروع کنم به نوشتن دوباره

پنجشنبه صبح اومدم سرکار تا ظهر ، بعد اومدم خونه ناهار خوردم و از خستگی یه نیم ساعتی خوابم برد ، پاشدم نماز خوندم و رفتم باشگاه، خیلی خوب بود کم کم دارم به خودم امیدوار میشم بازیم داره بهتر میشه، بعد باشگاهم خونه خواهرم شام دعوت بودیم، رفتم اونجا، خوش گذشت، دورهم همه بودند، بعد اتفاقاتی که این مدت افتاده بوداین اولین شب نشینی بود، بعدشم اومدیم خونه ، دوستم پیام داد میای بریم کوه ، گفتم اگه صبح حالشو داشتم میام فقط رانندگیش باخودت چون من حس رانندگی ندارم ، و دیگه از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.صبح بعد نماز دلم نیومد بخوابم به دوستم پیام دادم آماده شو میام دنبالت رفتیم ، کوه خیلی خوش گذشت ، ما همیشه تا بعد آبشار میریم خیلی خوبه و خوش می گذره، یه جای خلوت پیدا کردیم صبحانه رو خوردیمو برگشتیم پایین، پایین کوهم یکم نشستیم حرف زدیمو اومدیم خونه، و طبق ولی که دوستم داده بود رانندگی با اون بود. عصرم خواهرم گفت واسه نماز شب بریم مسجد جامع دیگه مامانمم لباس پوشید و باهامون اومد اول رفتیم نماز رو تو مسجد خوندیم بعدم یه دوری توی بازار زدیم ولی چیزی نخریدیم، بعد اومدیم زیارت علامه مجلسی یکمم اونجا نشستیمو برگشتیم بیایم خونه که بارون گرفت به چه شدتی ، واقعا خداروشکر کردم که بالاخره اصفهانم بارون اومد، شب دیگه از خستگی زود خوابیدم، صبح اومدم بیام شرکت گفتم سر راه بنزین بزنم، دوتا پمپ بنزین رفتم هر دوشون بنزین نداشتن دیگه با چراغ خطر روشن، اومدم شرکت بعداز ظهرم کلاس دارم فرصت نمیکنم باید بهد کلاس برم بنزین بزنم. 

/ 5 نظر / 5 بازدید
علی

باارزوی موفقیت برای شما

پویا

بارون زیبایی بود ......[گل]

بهنام

چقدر خوب که دوباره شروع به نوشتن کردین

بهنام

یک برنامه خوب که هم ورزش توش هست هم تفریح هم صله رحم هم انجام خواسته خدا .موفق باشین

سی سیب

سلام شما همیشه عای می نویسید .ممنون.[گل][گل]