آخر هفته

سلام. پنجشنبه عصر باشگاه داشتم، بعد که برگشتم خواهرمو دخترخواهرم می خواستن برن گلستان شهدا ، خیلی دلم می خواست باهاشون برم اما چون رفته بودم باشگاه خیلی خسته بودم و نرفتم. شب داماد جدید خونمون مهمون بود، شام که خوردن دلم می خواست زودتر برن می خواستم برم بخوابم. صبح جمعه هم باخواهرمو دختر خواهرم  رفتیم قائمیه (دعای ندبه) دیروز روز شهادت حضرت رقیه بود مراسم خیلی خوبی بود( جای همگی خالی) بعدشم اومدیم خونه، دختر خواهرم میره پیش دبستانی ، خواهرم مارو گرفته بود به کار که برا بچش کاردستی درست کنیم. تا ظهر دست مارو بند کرد تا بلاخره یه عروسک با مقوا درست کردیم، خواهرم که خودش کلی ذوق کرده بود. بعدشم ناهار خوردیم و دور هم بودیم تا شب. شب توی مسجد مراسم شبیه خوانی حضرت رقیه بود، با اون یکی خواهرم و دختر خواهرام رفتیم. تا حالا همچین مراسمی ندیده بودم خیلی خوب بود، اون بچه ای هم که نقش حضرت رقیه رو می خوند، نابینا بود ولی خوب اجرا میکرد، زود تموم شد و اومدیم خونه. شام خوردیمو پای تلوزیون بودیم بعدم خواببببب 

راستی هنوز شالم تموم نشده ، یعنی یه بار بافتم اما پهناش کم بود حالا دوباره دارم می بافم سرگرمی خوبیه برا وقتای بیکاری هر موقع تموم شد عکسشو  حتما می زارم .

/ 7 نظر / 7 بازدید
پویا

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد . . .[گل]

بهنام

قبول باشه دعای ندبه و مراسم شبیه خوانی رفتنتون .اجرتون با خود خدا

ابراهیم

بی صبرانه منتظرم تا ببینم چی بافتی.

پویا

از من تنها تو مانده ای .... شمس لنگرودی

سی سیب

سلام خدا اجرتون بده.واسه من هم دعاکنید.